غرغرهای یک پروانه !!!
دوست عزیز تلاش تو و هر کس دیگری برای آزادی مملکت برایام قابل درک و بسیار قابل احترام است. من هم دوست دارم از دست استبداد نجات پیدا کنیم اما خیلی وقت است که عرق ملی در من مرده. از آن نمیدانم کدام جام آسیایی که علی دایی آمد با قرتی بازی توپ را دور کند، به کرهجنوبی باختیم، از یکچهارم نهایی حذف شدیم و هنوز در خاطرم مانده که بعد از آن بازی یک ساعت گریه کردم. از آن روز که تیم ملی در بحرین به لطف گشادی ِ ابراهیم میرزاپور و البته سیاست بازی های پنهان به یک تیمی باخت که یک روزی قسمتی از این خاک بوده و همین حالا هم اندازه یک استان این کشور نیست. عربستان رفت جامجهانی و عربهای نکبت و نفهم پرچم عربستان را جلوی اشک بچههای تیم ملی میگرفتند و بر غمشان میافزودند و بر جگر من خراش. حتا وقتی در ورزشگاه آزادی ایرلند را بردیم هم گریه کردم. سوم دبیرستان بودم و یکی از بچهها که فامیلاش هنوز یادم مانده گفت: خوبه دیگه،ایرلند رو بردیم. تیم به این قویای … نمیدانم وقتی جام جهانی نرویم برزیل با تمام مهرههایاش هم ازایران 3 4 تا گل میخورد به تخمام هم نبود و ذرهای خوشحال نمیشدم. در همان جامجهانی کرهجنوبی با دروغ و کلک ایتالیا را برد، اسپانیا را برد و در جهان چهارم شد ! بدتر از آن عربستان به آلمان 8-0 باخت و درود میفرستم بر نامجو که :”این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی …”
جامجهانی 2006 و عدم صعود ایران به جامجهانی 2010 و صعود کرهشمالی هم پیشکش آن علیآبادی بیهمه چیز …
از آنچه در راهنمایی و دبیرستان بر من گذشت و آنچه بین آدمها دیدم و خیلی چیزهای دیگر که مجال گفتناش نیست بگذریم ولی یک چیزی هست، پیش از آن بگویم که اگر مهر غربزده یا نمیدانم بیریشه یا هر چه هست هم بر من نهادی، فدای سرت. من به انتخاب خودم در ایران به دنیا نیامدم که بخواهم به آن افتخار کنم. برای من ایرانی بودن و نبودن نه افتخار است و نه عدم آن. اصلن چیزی که تو در انتخاباش هیچ نقشی نداری چه گونه میشود افتخار؟ آن کسی که میرود پدرش در میآید میشود دکتر، افتخار دارد. چون خودش خواسته و و تلاش کرده و به یک جایی رسیده. من اگر قدرت انتخاب داشتم زندهگی با تمام قشنگیاش را انتخاب نمیکردم و ترجیح میدادم اصلن آدم نباشم و یک پروانه باشم. حتا یک وزغ !
من به اختیار عقیده دارم ولی به جبر هم. اصلن تعادل از جمع اضداد میآید و نمیتوانم بگویم فقط جبر هست یا فقط اختیار. فقط نور هست یا فقط تاریکی. فقط خدا هست یا فقط شیطان. طبعن وقتی جبر هست، اختیار نیست و برعکس. خدمت کردن اجباری است ولی من خودم انتخاب کردم بروم و شاید باید گفت جبر و اختیار در هم تنیدهاند شدید. ولی من فقط در خصوص چیزهایی که انتخاب کردم حق دفاع دارم نه چیزهایی که بر من تحمیل شده. اگر این روزها بر من سخت میگذرد و این 68 روز مانده خستهام میکند، خودم خواستم که بروم خدمت. ولی من نخواستم جایی زندهگی کنم که سرباز بودن خدمت مقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدس (حتا درازتر) نامیده شود اما سرباز فقط یک حمال باشد که همه برایاش دل بسوزانند و البته بعضی هم بهاش زور بگویند. من نخواستم جایی زندهگی کنم که سـ.ـکـ.ـس گناه شمرده شود و تجـ.ـاوز مجاز و مردم در حدی وحشی باشند که در دوران دبیرستان در راه ورزشگاه در خیابان معروفی که اینجا همه میشناسندش، یک پسر سبیل کلفت و زشت با موتور بیفتد دنبال من و قبل از اینکه مرا انگشت کند بفهمام و جاخالی بدهم و فحش بدهم و سخت دعوامان شود که مدیر مدرسه مرا یک ماه از زنگ ورزش، تنها دلخوشی ام در دبیرستان، محروم کند و بگوید: خب شلوار لی نپوش، آشتین کوتاه نپوش، {چشم آقای مدیر از فردا سوتین هم نمیبندم!} … من نخواستم اینجا زندهگی کنم دوست عزیز.
بهتر است از این منبر بیایم پایین که این حرفها به من نیامده. اصلن اصل مطلب این است که من از این فرهنگ و این مدل زندهگی خوشی ندیدم. گفتم بگیر من جوگیر و کودن و ابله و غربزده ولی من پایام را از ایران بیرون گذاشتم دیگر برنمیگردم. ترجیح میدهم جایی زندهگی کنم که زندهگیای هم وجود داشته باشد نه اینکه شبانه روز برای زنده بودن زور بزنم.
اصلن برای من زندهگی در پاریس و کنار برج ایفل از پاره کردن حنجرهام در برابر حکومتی که ریشهاش فاسد است و حتا خاک خودش را،تاریخ دوهزار سالهاش را (که البته دیگر برایام مهم نیست) انکار میکند، ارجحیت دارد. ترجیح میدهم بروم آنجا برقصام و حتا مست و لایعقل از خیابان جمعام کنند تا اینکه این جا بسـ.ـیج جلویام را بگیرد بگوید با این خانم چه نسبتی داری؟ تو کیفات چیداری ؟ کجا میری؟ کجا میآیی؟ کتک دلت میخواد ؟ گُه خوردی، پدرتو در میاریم …
من پیش از آن که ایرانی باشم یک “انسان”ام و ترجیح میدهم به انسان بودنام افتخار کنم تا به ایرانی بودنام.
باور کن همانقدر که میخواهم از اینجا فرار کنم دوست دارم آرزوی تو و تمام مردم این خاک تحقق بخشد و روزی آزادی استوار گردد. به خدا من هم طعم باتوم و خردل را چشیدهام و خدا میداند که اگر سرباز نبودم حتمن مرا در کنار خودت در آن روزها میدیدی (شک نکن که برای رفع احساس ماجراجو طلب و شیطنت هم که شده میآمدم ) ولی اعتراف میکنم من ازخودراضی، خودخواه و خودپسند و با بیشمار اخلاق ناپسندی که دارم ترجیح میدهم وقتی میتوانم انتخاب کنم، زندهگیام را انتخاب کنم تا زندهگی دیگران.
ببین پول آب و برق را از ما نمیگیرند، سهم نفتامان را از بس زیاد کردند (همین دیروز یک 200 لیتریاش را دادم به همسایهمان جان مموتی!) که من بلبل زبان شدهام. آری برادر من پایام را از این مملکت بیرون بگذارم دیگر برنمیگردم. بگو بیغیرت بود، فلان بود، بهمان بود … همهاش هستم.
در ضمن در خصوص پست قبل آرزویام را لابلای پست گفتم. ایفل و پاریس نه، پروانه را میگویم. البته اگر فکر میکنی الان هم پروانه نیستم سخت در اشتباهی !

10 آذر 88
39 comments 2009/12/01
Make a wish
بر اساس یک اساماس، یک بازی وبلاگی به نظرم آمد. چرا همیشه تقلید کنیم، یک بار خودمان مخترع باشیم. عرض شود که اگر کامنت دونی وبلاگ لبخندانهگی غول چراغ جادو باشد از آن چه میخواهید؟
فانتزیترین رویایتان را بیان نمایید. مثلن من آرزو کردم که چشم را باز و بسته کنم و روبروی برج ایفل باشم. از این قبیل. آرزوی آمرزش دکتر کردان را نکنید که از دست غول چراغ خارج است، اگر مجرد هستی و طبعن مونث، آرزوی اینکه نویسنده این اراجیف به خواستگاریات بیاید را هم نکن که مونیکا بلوچی چشمهایاش را در میآورد. خلاصه اینکه آرزوهایی کنید در حد ارباب حلقهها و هری پاتر و اینها حتا در حد پری دریای و شرک و راتاتویی !

56 comments 2009/11/29
آلمان سال صفر

from film:
Karl-Heinz: Who gave you money to buy cigarettes?
Edmund: It was a gift.
Karl-Heinz: From who? Those bad boys you go stealing with?
Edmund: It wasn’t boys. It was a girl.
Karl-Heinz: You should be ashamed of yourself.
Edmund: Why? Everybody does it.
Karl-Heinz: That’s not a reason.
Edmund: Her name is Christl. She’s all alone, and she sleeps in a basement. She’s a nice girl. I like her. She gives cigarettes to all her friends. You should have a woman to take care of you.
Karl-Heinz: A woman? That’s all I need. Like this bitch of a life wasn’t enough.
Edmund: Don’t talk like that! Have courage!
Karl-Heinz: I had courage. A soldier can lose everything but his courage. But now I’m not a soldier anymore. I’m less than useless, another mouth to feed.

آلمان سال صفر (1948) روبرتو روسلینی
18 comments 2009/11/28
وراجیهای یک چهارشنبه شب !
حاجی، رئیس قسمتام در خدمت مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدس سربازی (البته شاید تقدس این خدمت درازتر از این حرفها باشد که برای دیدناش چشم بصیرت نیاز است !) امروز که نرفتم گفته برایام غیبت رد کنند در حالی که قسمت ما هر وقت کسی نمیآید مرخصی رد میکنند تا بعد جویای ماجرا شوند. رئیس امروز گفته که چرا آقای منزه همهاش شنبه و چهارشنبه مریض میشود و اگر نمیدانی پنجشنبههای ما تعطیل است و نرفتن شنبه یا چهارشنبه یعنی سه روز دور از پوتین و خدمت. آقای “ف” از من دفاع کرده که حالاش زیاد خوب نبوده که نیامده و حاجی هم گفته که باید مجوز پزشکی بیاورد. اصلن حاجی جان حقیقتاش را بگویم مریض نبودم. امروز حال نکردم بیایم تا 4 روز تعطیلی خانه باشم. اصلن غیبت رد کردی که کردی فدای سر تمام خوانندهگان وبلاگام. بالاخره در آشنایان دکتر هم داریم که بتوانم جای یکشنبه، سهشنبه بیایم و مجوز آنفلونزای گورخری بیاورم که نتوانی غیبتام را به ثمر بنشانی. اما میخواهم بدانم شما که این همه ادعای انسانیت میکنی، من بعد از پانزده ماه و نیم خدمت بدون یک روز غیبت و بدون حتا یک تخلف کوچک ارزش این را پیدا نکردم که اندکی معرفت به خرج دهی؟ البته میدانی که محل خدمت ما خرتوخرتر از آن است که غیبت من اصلن حساب شود چه رسد به اینکه … راستی ببینم مگر من عاشق چشم و ابروی تو بودم که برایات سریال لاست و جومونگ 2 و 3 را رایت کنم و اصلن به روی خودت نیاوری. ( 45 تا دیویدی که بشود 45 هزار تومان ناقابل. ) حتا حالا که در بحران اقتصادی قرار دارم پول زیادی نیست و باور کن به این نیت که پولاش را بدهی برایات رایت نکردم ولی میخواهم ببینم معرفتات همین اندازه است که بگویی برایاش غیبت رد کنید، چرا چهارشنبهها مریض میشود؟ خاجی جان بدون احتساب 3 ماه اضافهام از یکشنبه 70 روز خدمت میماند که پنجشنبه، جمعهها و تعطیلیهای وسط هفته و مرخصیهایاش را کم کنی، نهایت 30 روزی را در خدمتتان هستم و بعد برمیگردم سر زندهگی خودم و به راحتی فراموشات میکنم و ذرهای برایام ارزش نخواهی داشت. خواستم بدانی خیلی هم مرد نیستی. بعد از خدمت شاید گاهی زنگ بزنم حال آقای “ف” و آقای “خ” را بگیرم اما تو را … البته چرا برایات دعا میکنم که شفا پیدا کنی. نه فقط برای این یک روز غیبتی که برای ام زدی. برای همه آنچه که در این مدت خدمت از تو دیدم و پی بردم چرا مملکت ما … ای بابا !
شایان ذکر است که اگر فکر کردی 3 ماه اضافه را مثل بچه آدم میآیم کاملن در اشتباهی.
***
امشب قسم خوردم دیگر تقاضای کلید ماشین را نکنم و اگر پیاده بروم از تو ماشین نگیرم. حق هم داری خب، من مثل آدم نمیتوانم رانندهگی کنم. تند میروم، سر پیچ مثل فیلمها میپیچم. تازه خبر نداری تو همین خیابان اصلی خودمان که 90 تا بیشتر غیر مجاز است چندین بار عقربه کیلومتر را روی 140 و حتا 150 هم دیدهام. باشد قبول من اصلن آدم نیستم. نه مثل همه بچههای آدمیزاد درسام را خواندم، نه حرفهی فنیای را بلدم، نه آداب معاشرت بلدم، نه احترام گذاشتن به والدین را بلدم، من اصلن هیچ نمیدانم. حتا با اینکه آن زمان که کار میکردم درآمدم از تو هم بیشتر بود اما باز هم اعتراف میکنم: من هیچ گهی نیستم. مرا ببخش اگر میرنجانمات.
حقیقت تلخی هست که آدمها از آن فرار میکنند و حتا آدم را به چرند گفتن محکوم میکنند و آن این است که آدمی اقواماش را اعم از مادر و پدر تا تمام فکوفامیل را از سر اختیار دوست ندارد. دوست داری چون پدرت است، مادرت است. باید دوست داشته باشی. عشق مادر را چنان بالا میبرند که هیچ چیز جای آنرا نمیگیرد. قصد اهانت نیست اما ببینم مگر ما به خواسته خودمان به دنیا آمدیم که بتوانیم از دنیایامان دفاع کنیم. خدایا مگر من خواستم مرا خلق کنی؟ خلق کردی دستات دُرُست. فیض میبریم از این دنیایات اما چرا منت بر سرمان میگذارند؟ پدر مادر وظیفهاشان است که به فرزندشان رسیدهگی کنند. مادر بچهاش را دوست دارد که نُه ماه درد تحمل میکند و وقتی دنیا آمد شیرش میدهد و نصف شب بیدار میماند و تمام مراحلی که میدانی. دوستاش دارد که چنین میکند. خواهش میکنم بگو منت سر ما نگذارند. میگویند شاکر باش که سلامتی. فلانی را ببین فلان است. ببینم اگر خدا قرار است سلامتی ندهد چه دردی است که آدم را خلق میکند؟ آخر خدا یا مهربان است یا نامهربان. اگر مهربان باشد که آدم ناقص خلق نمیکند. کروموزمهایاشان به هم نمیخورد بچه شل و کور میشود میاندازند گردن خدای طفلی و بعد تا گلایه میکنی میگویند خدا میتوانست تو را در تانزانیا و سیاه سوخته خلق کند. حالا که نکرده. حالا که سالمام منت حقام را بر سرم نگذار.
امشب رفتهام روی منبر و از این شاخه به آن شاخه میپرم. دلام پر است و همینطور که میبینی عصبانی هم هستم …
تازه این وسط یکی آمده از گستردن دین مبیناش و جهانی کردن آن سخن میگوید. رادیوی تاکسی را که نمیتوانستم خفه کنم اما میخواستم بگویم اگر همه مثل تو ابله و نفهم بودند که دیگر دنیا انقدر پیشرفت نمیکرد هالو ! 80 سال پیش در فیلمهای چارلی چاپلین متروی شهری هست و چهارسال است دارند در اصفهان مترو میزنند و هنوز هیچ گهی نخورند و معلوم نیس کی آماده شود. آخر مرتیکه بیشعور …
هی دارم صبوری میکنم. هی دارم تحمل میکنم …
46 comments 2009/11/25
Bin-jip
“سخته که بگیم این جهانی که در اون زندگی میکنیم واقعیه یا خیال”

حساب کن یک فیلم چهقدر باید فوقالعاده باشد که پیشنهاد دهم در اولین فرصت آن را تماشا کنی. درود بر کیمکیدوک کارگردان کرهای فیلم 3 Iron. بینظیر بود. جسارت است کلمهای از این شاهکار سینمای شرق بنویسم. به قدری زیبا که اگر ندیدی و مُردی برایات فاتحه نمیخوانم !
پینوشت پست قبل را هم برای مرحوم علی کردان ننوشتم ها، عنایت فرموده و نظر بدهید !
48 comments 2009/11/22
عکاس باشی یک
این :
این که جای خود :
و این :
تاب منزل :
موتور عتیقه بابا :
خیابان عباس آباد:
پ.ن: برای اینکه دستخالی هم از این پست نرفته باشی، یکشنبه 15 آذر (عید غدیر) قرار وبلاگی سوم (برای من) پیشبینی گردیده است، ساعت و مکاناش این بار به عهده شما. اگر هوا سرد نبود خودم دیکتاتورانه جا را نیز مشخص میکردم! اما حالا اگر بدانم همه میآیند بهترین پیشنهاد کرایه یک کافیشاپ است. منتظر نظرات شما هستیم.
33 comments 2009/11/21
دوست بازی 2 (ورژن بانوان)
یکی هس* جدا از همسر / نداره فعلنه شوهر / گربه دوست ِ این گیلاسی / آخه خوشگل ِ اساسی / عکساشم تو وبلاگش هس / نمیده اونو به هیشکس / میره قربونش دمادم / آخه گربه میشه آدم؟ / ایشالا که باشی خوشبخت / اما نه با گربه رو تخت !
با بهترین آرزوها برای گیلاسی عزیز و گربهاش .
* چند نفر “ت” هایی شبیه به این را واقعن تلفظ میکنند ؟ گرفتن ایراد ادبی نظیر این موقوف !
#
یکی هس به نام زیگزاگ / عاشق ِ زیپ تو وبلاگ / توی جشن * نشد برنده / ولی باز داره میخنده / جرمشم سبزی ِ رنگش / ناز اون رنگ قشنگش / ایشالا به پای هم گیر / بشین عین دو تا زنجیر .
عروسی شما من دعوت هستم آیا؟ البته طولش بدهید وقتی رفتید خارج عروسی بگیرید، سه چهار سال دیگر که من هم آنجا باشم !!! :دی !
* جشن مزخرف پرشین بلاگ !!!
#
اون که هیچ نمیده باجی / اسمش هس دختر ِ حاجی / یه مهندس و یه رقاص / مینویسه رکُ روراس/ بیادب میشه یه وختا / میره تو سیاسـ.ـت حتا / ریزه میزه مینویسه / عشق ایفلُ پاریسه / با کبابم خیلی جوره / جمشیدیه * ولی دوره / همهتون دعا کنید زود / توی ِ ارشد نشه مردود .
دختر حاجی از اولین دوستهای وبلاگی بنده است که از صمیم قلب برایاش بهترینها را آرزو دارم و همانطور که گفتم همه دعا میکنید کارشناسی ارشد قبول شود وگرنه سر از کهریزک در خواهید آورد !
* دختر حاجی پارک جمشیدیه و کباب و برج ایفل و بستنی یخی را دوست میدارد. در پروفایلاش هم هست. : دی !
#
اون که اسطورهی ِ صبره / گاهی جسمش پر ِ درده / اون بنفش ِ پر ستاره / که دلش صدتا بهاره / ویلی جون ِ مهربونه / قلب اون از آسمونه / نمیدونم که میدونه / توی ِ قلب ما میمونه.
ویولت عزیز مدت زیادی است که به زبان خودم پیش خدای خودم برایات دعا میکنم و لبخند را همیشه برایات آرزو دارم.
#
یکی ترشیده یه مقدار / نمیشه کسی خریدار ؟ / آخه ماجرا که این نیس / از غرور 20 میشه از 20 / خودشُ گرفته تحویل / کی میبنده بارُبندیل ؟ / بس که از شوهر نوشته / ته دستش تک ِ خشته !* / اما این آخرا انگار / یکی هس براش چو پرگار / آنی رد نکن عروس شو / با یکی شریک بوس شو / عروسیت تانگو میرقصم / البته اگر برقصم.
امیدوارم به زودی لباس سپید به تن کنی، چه من دعوت باشم چه نه.
* خب اگر ازدواج کرده بود، میگفتم تک دل و یک فکری هم برای مصرع قبلاش میکردم.
#
یکی هس نسخهی ِ سانسور / شده از دالتون مغرور ! */ گرچه از آنی کوچیکتر / اما باز نداره شوهر / کرده رد تموم ِ مردا / عروسیش کی میشه فردا ؟ / دو نفر منتظرن سخت / تا که با اون بشن همتخت / کی می شه شوهر بانو ؟ / ای بابا فضولی ممنوع .**
عطیه جان یادم رفت از کلاس رقصات بنویسم. امیدوارم قشنگترین رقصها را برای همسرت در آینده اجرا کنی. : )
* آنی خودش هم ابراز میکند که غرور دارد، مگر نه ؟
** عطیه هر کس میگوید “بانو” و “ممنوع” قافیه نیستند عروسیات دعوتاش نکن . :دی !
#
یکی هس که زنده مرده / دل زندهها رو برده / نمیدونم که چه جوره / هنوزم بیرون ِگوره ! / آخه مرحومه بیچاره / ولی سنگ قبر نداره / میاد اصفهان تو آذر / میبینیم یه مرده آخر /میاد همراه آقاشون / مخلصیم به هردوتاشون .
گذاشتی همان روزی که من میروم تهران و یک قرار وبلاگی که به جزئیاتاش در پست بعد اشاره میکنم، میآیی اصفهان ؟ اگر میشود برنامهات را عوض کن، دلام برای دیدن یک مرحومه مغفوره لک زده . : )
#
کامل و بدونه حرفه / عاشق قهوه تو برفه / اون یه مادر نمونهس / برفیجون چراغ خونهس /پشت ماشینم میشینه / گاهی فیلم یا شو میبینه /میره پارک برای ورزش /میده به سلامت ارزش / از رو یه حس ِ غریزی / مث ِ مادرم عزیزی . : )
با بهترین آرزوها برای برفی عزیزم که هرگاه مرا “فرزندم” خطاب میکنی به این فکر میکنم که حتا میشود آدم دو تا مادر داشته باشد .
#
یکی دندونه میخنده / در به روی غم میبنده /منمُ یه دونه خاله / نمیدونی چه باحاله / تازه نامزدم که داره غم ِ دالتونُ نداره! / مهربون و نازنینه / مث ِ من 24 میبینه / بگم اینُ من در آخر / خالهجون کی میای اینور ؟ *
* خالهجونی هر وقت بیای اصفهان دربست در خدمت شما و نامزد گرامی هم هستیم. : )
#
و البته که یک نفر هم هست که آدرس وبلاگاش و حتا ناماش به شما مربوط نیست.
برای نوشتن از تو رنگ خورشیدُ میدزدم / حفظ شدن اسمتُ ابرا بس که اسم ِ تورو بردم /
پیش چشمای قشنگت خورشیدم که نور نداره / گلا از حسودی مردن بوی تو عطر بهاره /
تن تو محمل ِ نابه واسه این تن حقیرم / اگه من تو رو نبینم میرم آبغوره میگیرم /
بیا با یه بوس پررنگ شادیُ به جای غم کن / بین این همه ستاره روی کهکشونُ کم کن . : )
عرض کنم که عرضی نیست به جز دوری شما. خودت میدانی وقتی در چشمات زل بزنم باید سکوت کنم و تمام حرفها خودشان منتقل میشوند. پس بگذار سخن کوتاه کنم و …
اجازه دارید به این مطلب لینک بدهید !
عرض شود که اگر نام کسی آورده نشده دلیل بر این نیست که برای من عزیز نیست و همانطور که قبلن هم گفتم این بازی را بیشتر بر مبنای شناختی که از دوستان دارم اجرا کردم نه به میزان رفاقتمان. امیدوارم این طنز کوچک باعث رنجش کسی هم نشده باشد و از این قبیل تعارفات که خودتان همه را از بر هستید !
پ. ن: ساعت ده شب بیژن را سُرُمُرُ گنده در ِ مغازهاش دیدم. صبح با سند آزاد شده و شاگردش انکار میکند که مست بوده، طبعن هیچ بقالی نمیگوید ماست من ترش است ! ولی خیلی خیلی خدا را شکر، فکر میکنم با توجه به بُرشی که بیژن دارد و بیمه بودن ماشیناش زندان هم نرود. من گفتم بیژن را اعدام کردن رفت ! (بگذارید سر نفهم بودن من و البته قانونهای این مملکت !)
59 comments 2009/11/19
جان مادرت یواش برو ! :(
عصری سر یک ایستگاه اتوبوس خیلی شلوغ بود. اتوبوس ایستاده بود و مردم ریخته بودند بیرون. مثل همیشه که شلوغی و ماشین و جاده خبر از حادثهی شومی میدهد، سس ِ ماجرا هم که چراغگردان الگانس باشد، تندی قضیه و غذا قدر را بیشتر کرده بود. تصادف شده بود و یک نفر هم روی زمین بود. رویاش را انداخته بودند لابد مرده بود دیگر.
شب (اگر ساعت 7.30 شب حساب شود ! ) آمدم خانه و بدون برنامه 88تایی پست قبل نسشتم پای گرفتن پلهام 123 با بازی دنزل واشنگتن و جان تروالتا. دلیل آنهم اینکه لابلای آن همه فیلم معناگرای برگزیده شده باید یک فیلم تفریحی هم دید دیگر . گرفتن پلهام 123، یک اکشن گیشهای ولی مهیج است اما به یکبار دیدناش میارزد. مخصوصن که دنزل واشنگتن را بسیار دوست میدارم.
لابلای فیلم هم مثل این چند ماه اخیر صدای سوت این نگهبان محله که با موتور گشت میزند چند بار آنتراکت درحد ثانیه انداخت. از بس خوابام سبک است چند شب پیش با صدای سوتاش که درواقع اعلام این مطلب است که :همسایههای گرامی مراقب محله هستیم، به خواب نازتان ادامه دهید” از خواب پریدم. میخواستم بروم بیرون و سرش فریاد بزنم که: “مرتیکه میام اون سوت رو میکنم تو حلقه باباتا، نگهبان محلهای یا به فـ.ـاک دهنده خواب ما !؟
فیلم که تمام شد چند دقیقه بعد بابا از حیاط صدایام کرد. رفتم ببینم چه کار دارد. گفت بیا پایین. رفتم زیرزمین محل کار مادرم که خیاط است. (نگفته بودم ؟) بدون مقدمه گفت: “بیژن” با ماشین زده یکی رو کشته ! اگر بیش از شش هفت ماه پیگیر نوشتههای من بوده باشی، بیژن را میشناسی. ساندویچی محل که شاید در این سه سال اخیر بیش از ششصد هفتصد هزارتومان پول غذا به او دادیم. از این همه همبرگر و ژامبون و پیتزا که خوردم پشیمان نیستم، نوش جاناش !
مقتول، راننده اتوبوس مذکور بوده و داشته با یک مسافر سر کرایه یا سر هر موضوع کوفت زهرماری که بوده جر و بحث میکرده و البته شایان ذکر است که با بیژن هم آشنا بوده، خودت حساباش را بکن، به کسی که سلام علیک داشتی بزنی چه حالی میشوی ؟
همه اینها به کنار، امیدوارم پلیسهایی که بیژن را به پاسگاه بردند و همینطور بازجو یا هر نکبت دیگری که قرار است از او بازجویی کند زیاد باهوش نباشد، البته شاید زیاد ربطی به هوش نداشته باشد که بفهمی یک آدم مست است یا هشیار !
بیژن مست بوده و نمیدانم در این زمان که مشغول نوشتن هستم و سه چهار ساعتی از موضوع میگذرد، در کلانتری چه خبر است و چه قرار است رخ دهد. فقط طاقت این را ندارم که ساندویچ مشکی بخورم !
پ.ن: دوستبازی سانس خانمها را در پست بعد دیگر حتمن مینویسم.
29 comments 2009/11/17
ع ن و ا ن ن د ا ر د !
هفت پست است که روزمرهگی ننوشتم. شاید چون خیلی از ریزههایاش را توئیـ.ـت و خیلی از روزانههایش را کنار وبلاگ میگنجانم. ولی امروز دلام برای نوشتن روزمرهگی تنگ شد. دلام خواست آفیس را باز کنم و بداهه بنویسم و آخر سر کپی کنم اینجا.
پست قبلی قرار بود قسمت بانوان دوستبازی بشود که به علت عدم حوصله و البته آماده نبودن مطلباش تغییر یافت و خدا میداند که از حقات نمیگذریم ای …
از آن 50 فیلمی که لیست کرده بودم 20 تا را دیدم که راجع به چندتاییشان نوشتم. اغلب فیلمهای دهه نود و هشتاد بودند. فیلمهایی که راجبشان ننوشتم ولی توصیهشان میکنم عبارتاند از: خداحافظ لنین، عجیبتر از خیال، داستان پیوی بزرگ، دوربین جلد مخملی، له شده با قانون، بادی که بر مرغزارها میوزد، گربه سیاه گربه سفید، بهشت، دبلیو، چشمه و محصور. اما لیست را امروز عوض کردم دلام هوس فیلمهای کلاسیک کرد و 88 تا فیلم انتخاب کردم. (مدیونی فکر کنی به نیت سال نکبتیه که داریم، یه دلیل بیربط داره، این که روی کاغذ A5 با فونت 10 تاهوما 88 تا فیلم جا گرفت!!!) با ژول و ژیم (تروفو) شروع میکنم و سپس ماماروما (پازولینی) و شبهای کابریا (فلینی) و الی آخر که البته نوشتن راجع به این فیلمها …
این روزها دلام میخواهد بنشینم پای رمان بلند و دوستداشتنیام و واژه به واژه در داستان فانتزی و رویایاش غرق شوم، دلام میخواهد با “پری” بحث و مجادله کنم و با دخالت راوی آشتی کنیم. دلام میخواهد صبح زود از خواب برخیزم و وقتی نسکافهام را با آهنگهای کلاسیک آلمانی نوش جان کردم، بروم مغازه حاج باقر و میان صندوقهای سیب، یک سیب سرخ دلسوخته را انتخاب کنم و همینطور که گاز میزنم ماشینهای قرمزی که از اتوبان رد میشوند را بشمارم. دلام میخواهد …
دلام میخواهد وقتی این آهنگ را در هندزفری گوش میدهم، قدمزنان در خیابانهای منهتن و بروکلین باشم …
ربطی ندارد ولی میدانی اسم من روی تختخوابام هم هست؟

دلام برای خودم تنگ شده، خوابهای خوش ببینی گلم !
50 comments 2009/11/15








