پاطِلایی قسمت چهارم
پاطِلایی – قسمت چهارم
همان روز اول قسمت دوم استحقاقی را هم دادند. باز هم با صف و نظم. استحقاقی این بار لوازم شخصی بودند. مسواک و خمیردندان. شلوار کرکی، زیرپوش، پیراهن کرکی، واکس، پودر لباسشویی و آنچه یک سرباز باید داشته باشد. البته به نظر سیستم نظامی و نه به نظر فواد و باقی سربازان. فواد دوست داشت موبایلاش را هم میآورد. تازه هندزفریاش را می آورد تا هر وقت حوصلهاش سر رفت جیمز بلانت گوش کند اما فرمانده گفته بود: اینجا خونه خاله نیست !
تختها مرتب شده بودند و به ترتیب حروف الفبا شماره بندی. فواد کنار دیوار و طبقه دوم تخت به ناماش افتاد. اندکی کنارتر هم پنجره بود. مرداد ماه بود و اغلب پنجره باز. فواد از جای خود راضی بود. یک گوشهی دنجی برای خودش پیدا کرده بود.
دور و بریهای او:
یکی دو تا از بچههای اردبیل که فارسی را به سختی صحبت میکردند ولی بچههای بامعرفتی به نظر میرسیدند. فواد دوست داشت آنها حرف بزند و از این شیرین زبانی آنها لذت ببرد. البته نه که مسخره کند. برایاش جالب بود.
یک پسر تهرانی مدعی که هیکل ورزیدهای داشت ولی ادعایاش از هیکلاش گندهتر بود. فواد احتمال میداد از این شازده خوشاش نیاید. چرا که همان روز اول لاتبازی در آورده بود.
کیوان، یک تهرانی دیگر که پسر خندهرو و قد کوتاهی بود و طبقه بالای تخت کناری فواد بود. گرچه قدش کوتاه بود اما از فواد بزرگتر بود. او در آیندهای نزدیک وقتی امربر اول که همه به تمسخر آن را انبر خطاب میکنند، از پادگان فرار میکند، امربر آقازاده و علییاری میشود و چای و نظافت و نامه و کارهای دو استوار وظیفه را به عهده میگیرد.
یک همشهری هم بود. یک جنوبی که 31 سالاش بود و تازه آمده بود خدمت. مسنترین سرباز گروهان بود. او زیر تهرانی خندهرو جای گرفته بود. او نیز کم مدعی نبود و ماجرای پرشیای سفید که چند روز آینده قرار است اتفاق بیفتد اولین بار از زبان او شنیده شد.
از همان روز اول پستهای نگهبانی مشخص شد. پستهای دو ساعتی که از 6 بعد از ظهر تا 6 صبح ادامه دارد. پست اول 6تا8، پست دوم 8تا10 و پست سوم 10تا12. دوباره 12 تا 2 هم مال همان کسی است که 6تا8 را پست داده الی آخر. هر آُسایشگاه یک پست، اسلحهخانه یک پست، دم در سوله یا همان سالن آسایشگاه یک پست، دستشویی یک پست و متفاوتترین پست، منبع گاز بود که از سوله دور بود. منبع گاز یک منطقه حفاظت شده بود پشت آشپزخانه و همانطور که از اسماش میآید گاز پادگان را تغذیه میکرد. منبع گاز یکی از خاطرانگیرترین مکانهای پادگان بود و روی دیوارش انبوهی از نبود کشیدنها و چند روز ماندهها و اسم سربازانی بود که در سرما و گرما آنجا پست میدادند. شب اول به فواد پستی نخورد.
شبها ساعت 10 خاموشی بود و از زمان خاموشی تا یک ساعت کسی حق بیرون رفتن ندارد. البته بعد از آن هم در صورت ضرورت و با هماهنگی با نگهبانهای مربوطه چنین چیزی امان می پذیرد. فواد با خودش فکر میکرد که گاهی از پنجره برود بیرون هواخوری و با خودش جیمز بلانت زمزمه کند و ستارهها را بشمارد.
فواد تا دیپلم بیشتر درس نخوانده بود. وقتی مدرکاش را گرفت همه میگفتن برو خدمت اما او از آن دسته آدمهایی بود که تا سرشان به سنگ نمیخورد درد را نمیفهمیدند. چند سالی را در مغازهاش گذرانده بود و هزاران اتفاق افتاده بود تا اینکه چند ماه پیش بالاخره با خودش کنار آمده بود که لباس نظام را بپوشد.
قبل از خدمت همیشه موهای بلند و شانه شدهای داشت. نمیشود بگویی فشن و آدم یک ساعت پای آینهای بود اما جلوهی خودش را داشت. زیر ابرو بر نمیداشت و سر زیر ابرو برداشتن با چند تا از دوستاناش بارها بحث و مجادله کرده بود. حالا که کچل کرده بود هم زشت نبود و حتا به قول ممد: پسر تو کچلت هم قشنگه. البته یک مقدار خود شیفته بود. در واقع باید گفت خودش را دوست داشت. خودشیفتهگی همان خود دوست داشتن نیست. فواد خودش را دوست داشت. بارها تنهایی رستوران رفته بود و خلاصه یا اینکه اصلن آدم شکمپرستی نبود ولی به خودش میرسید. از معجون و دلستر گرفته تا غیر مجازهایاش. تازه یک خورده بد غذا هم بود و خیلی از غذاها را دوست نداشت و بعضیها را هم به سختی میخورد. خیلی از خورشتها را دوست نداشت و از برنج زیاد خوشاش نمیآمد. چون بیشتر این چند سال آخر را در مغازه بود، یک فستفودخور حرفهای شده بود و یکبار حساب کرد سالی نزدیک به 500 هزار تومان پول غذای بیرون میدهد. البته جوجه کباب و چلو کباب را هم که چه کسی دوست ندارد و مهمتر از همه ماهی. بچه جنوب باشی و ماهی دوست نداشته باشی ؟ بدش نمیآمد مرخصی ساعتی اولی که رفتند بریونی را تجربه کند. شنیده بود غذای خوشمزهای است.
بله، راوی از خاطرش رفته بود بگوید که اینجا اصفهان است و فواد در مرخصی اول بدش نمیآید زیر پل خواجو فالوده بخورد.
پایان قسمت چهارم
پ ن 1 : آره آره میدونم ببخشید، شرمنده .
پ ن 2 : حقیقت امر این است که به دلیل تنبلی این نوشتهها را اینجا مینویسم تا به سرانجام برسد و در حد یک کتاب بشود. نمیدانم تا کی طول خواهد کشید. ولی بگویم این نوشته اولیه است و قرار است بنویسم و هر وقت تمام شد با توجه به نظراتی که دوستان محبت میکنند (نظرات فنی که باید بدید و نمیدید دِهه ! نظر فنی بده آقا !) یک بازنویسی کلی خواهد شد و یک رمان اگر نگویم یک داستان بلند از آن در خواهد آمد. پیشبینی خودم این است که 40 50 قسمت بشود ! نمیدانم شاید بیشتر شاید هم کمتر بستگی به نظر فواد و نازنین دارد !
پ ن 3 : وبلاگ اغلب بچه ها را از گودر میخوانم و حتا شاید خودشان نمیدانند که گاهی پستهایشان را شِیر میکنم و دیگران هم میخوانند. پس به کامنت نگذاشتن من توجه نکنید و بدانید از حال و احوال اغلب دوستان با خبر هستم.
پ ن 4 : با توجه به پینوشت 2 به احتمال بسیار زیاد دیگر در این وبلاگ جز داستان چیزی دیگری نگاشته نخواهد شد. تا پایان پاطِلایی که هیچ پستی دیگری نخواهم نوشت و بعد از آن هم بعید نیست داستان سریالی دیگری را شروع کنم، دیگر بسته به میل شماست که به دیگر وبلاگهای من سربزنید یا نه :
آیسپک طالبی ، گوسفند آرمانگرا ،سینما به روایت دیالوگ ، دنیا اوشو .
پ ن 5 : تا خدمت قانونی من فقط 9 روز مانده. یعنی 216 ساعت، یعنی 12960 دقیقه، یعنی 777600 ثانیه. اگر بیستودوم شامل عفو بشوم و سهماهام را ببخشند، اسفند ماه طی یک قرار وبلاگی و گودری توامان شیرینی مفصلی را دور هم خواهیم خورد. اگر هم نبخشند این اتفاق در اردیبهشت سال آینده خواهد افتاد. منظورم این بود که دعا بفرمایید برایامان. ممنون.
18 comments 2010/01/29
پاطِلایی – قسمت سوم
پاطلایی – قسمت سوم
صبح با صدای لگد آن یکی فرماندهاشان که ریش جو گندمی داشت همه فهمیدند که کدام قبرستانی آمدهاند. فواد خوابش سبک بود و دیشباش را هم که درست نخوابیده بود سریع از جا پرید. ترس که نه ولی دلهره نه تنها او که همه را فرا گرفت. سریع پوتینها را پوشید و دکمههای پیراهناش را بست. تقریبن همه با شلوار خدمت خوابیده بودن چرا که هیچکس شلوار کرکی نداشت و تازه باید امروز به آنها بدهند.
فواد که تقریبن آماده بود رفت بیرون. 5 صبح به این فکر میکرد که : «خُو ایـ چه کرمیه صبح به ایـ زودی آدمِ بلن میکنین. خو مگه مرض دارین؟ نه خو وجدانن چه کرمیه ؟»
ولی خواباش نمیآمد. از آن دسته آدمهایی نبود که باید ده بار صدایاش کنی تا از رختخواب جدا شود و بفهمد که دیگر خواب جایی نیست. وقتی بیدار میشد دیگر خواب را از خود میتکاند.
در صفهای نُهتایی ایستادند و فواد حرفهای دیشب فرمانده را به خاطر آورد.
“شخصیگری تموم شد. اینجا خونه خاله نیس، اینجا دیگه آدم خودت نیستی، آدم نظامی، دو ماه اومدی اینجا مث آدم خدمت کن برو سر یگان. اینجا کسایی بودن که ما تا روز آخر اسمشون رو هم نفهمیدیم بس که بیصدا بودن و بعضیها رو هم که …”
تا فرمانده ریشی بیاید نیم ساعتی طول کشید و همین نیم ساعت همه نشسته چرت میزدند. وقتی آمد هوا داشت روشن میشد. به صف همه رفتن برای نماز صبح و صبحانه. به صف هم برگشتند. دیگر هوا روشن شده بود که بشین پاشو شروع شد. “بشینن، برپا. بشینن، برپا ” بشین پاشوهایی که به قول فرماندهها آمادهسازی عضلانی است. تنبیه نیست، تمرین است.
فواد در ذهناش به این تمرین میخندید که : «خُو مُو که ورزشکارُم، مشکلی نیس، ولی تو خُو چهقد بهت بشین پاشو دادن عقدهای شدی، هان ؟ مرده شور ایـ ریشهته ببرن. »
فرمانده شمالی که دیشب خودش را حمید آقازاده معرفی کرده بود فرمانده ارشد بود و سلیمان علییاری فرمانده ریشی که کلاهاش را تا جای ممکن پایین میکشید که پیشانیاش هم پیدا نبود، از او دستور میگرفت. هر دو استوار یکم بودند. فواد یک سال از سلیمان و دو سال از حمید بزرگتر بود و داشت به این فکر میکرد که باید به آدم کوچکتر از خودش “چشم” بگوید. خیالی نبود، خدمت بود.
استوار آقازاده آمد و چند نفری را برای جابجایی تختها و نظافت آسایشگاه با خودش برد. یگان 43 از گردان 2 یک خانهتکانی اساسی نیاز داشت. فواد از اینکه برای این کار انتخاب شد خوشحال شد و از زیر بشین پاشو در رفت.
میخواست همین روز اول برود و بگوید آقای حمید آقا ما از شما خوشامان آمده و بیا با هم رفیق باشیم و با هم شب ها همصحبت باشیم و خلاصه ایـ حرفا ! ولی اخمهای استوار آقازاده جدیتر از این این بود که بشود به این زودی با او پسرخاله شد.
از در که وارد آسایشگاه میشدی یک کریدور کوچک بود که دو طرفاش درهای دو آسایشگاه روبهروی هم بود. اتاق فرمانده و اسلحهخانه هم در جهتهای دیگر. همه جا آب و جارو شد و تختهای دو طبقه روی نظم خاص و فاصله مشخصی کنار هم قرار گرفتند. پالتهای پاره پوره با پالتهای سالمتر عوض شد و همه چیز برای شروع دوره ششام سرکار استوار آقازاده آماده بود.
فواد نگاهی به منزل جدید و موقتاش کرد. به دیوار های گچی و رنگ و رو رفته و سقف پر از مهتابیاش. پنکههای سقفی، پنجرهها و تلویزیونی که نمیدانست قرار است روشن بشود یا نه. یکی دو پوستر که درجات نظامی و توصیههای ایمنی را نشان میداد.
کارشان که تمام شد ظهر شده بود. قبل از ناهار به صف شدند و یقلویهایاشان را برای غذا گرفتند.
“یقلوی” اسم آن ظرف آهنی شبیه به سینی است اما به سرباز جدید هم میگویند. تازه بعضیها عبارت بیشرمانهای هم اولاش نهاده و نهایت خفت را بر بار سرباز بیچاره مینهند. بعضیها همان عبارت را قبل از موتور آورده و سرباز بینوا را مورد عنایت قرار میدهند !
صف شدنها هم خودش ماجرایی دارد. همه جا باید با صاف و به خط رفت. پشت سر هم. برای ناهار همه در دو خط موازی از سر یگان تا آشپزخانه را به خط میروند. همه چیز باید به صف باشد و در صف نباید حرف زد حتا. البته اینها قانونهای کلی است که اغلب رعایت هم نمیشود.
کنار مسجد پادگان یکسری تلفن کارتی هست که آنجا هم صفی است. فواد به تلفن که نگاه میکند یاد نازنین میافتد. یاد حرفزدنهای هر شب و هر لحظهاشان.
- میگُم ایـ ماهه نـدیدی ؟
- چهطوُ ؟
- نیس !
- یعنی چی ؟
- ماه نیس تو آسمون، تو نگا کن ببین نزدیک شما نیس.
- بذا از تو باغ نگا کنُم.
نازنین همین که از در اتاق خارج شد، فواد او را در آغوش گرفت و بوسید.
- ماه مُنی تو.
- دیوونه همه خونهن.
- تو ماه مُنی نازنین.
پایان قسمت سوم
51 comments 2010/01/05
پاطِلایی – قسمت دوم
پاطِلایی – قسمت دوم
در طول مسیر چندباری چشم گشوده بود و یک دانه قرص آنقدرها هم قوی نبود که او را بیهوش کند و یا کاری کند که در خاطرش نماند. آخر، روزگاری با این قرصها نئشه بازی میکرد. همین که یکی دو تا را بالا میانداخت و یک نخ وینستون لایت میکشید یکی دو ساعتی از دنیا فارغ میشد. یک حالت عجیبی بود. با مستی تفاوت داشت. شنیده بود با خوردن الکل عقل زایل میشود ولی تا به حال با الکل سیاهمست نشده بود ولی با این قرصها …
در خاطرش هست که یکبار در همین نئشهگی به سر میبرد که هوس گیتار زدن کرد. فقط میداند که با آهنگی از ابی شروع کرد و تصاویر آهسته آهسته محو شدند به طوری که همین حالا هم هنوز هیچ چیز از آن شب را به یاد ندارد. فقط فامیلاشان که آن شب مهمان او بود، فردایاش گفت که یک ساعتی گیتار زدی و بعد گیتار را در آغوش گرفتهای و خوابیدی!
چند باری پیش آمده که با خوردن این قرصها لحظاتی از زندهگی را به کل فراموش کند و هر چه فکر کند به یاد نیاورد. البته اگر خیال کردی که او معتاد این قرصها بود و یا خیلی سیگار میکشید سخت در اشتباهی. اسماش را گذاشته بود تفریح سبک !
نزدیک غروب بود که دیگر چشماش را کامل گشود و فکرهای پراکنده را از خود دور میکرد. دیگر آمده بود و تا ساعاتی دیگر وارد پادگان میشد تفریحی به جایی نبود چه سبک چه سنگین ! چند روز پیش که آمد ساکاش را گرفت یگان و گروهاناش مشخص شده بود. پیراهن و شلوارش بزرگ بود و داده بود سید خلیل، دوست پدرش و خیاط قدیمی بازار برایاش اندازه کند. مارکهای نظامی را چسبانده بود. گردو، بادام، خارک، دِیری، نخودچی و کشمش که ننه برایاش گذاشته بود، چند جلد کتاب و ژیلت و عطر و … . همه را داخل ساک گذاشته بود. اما شهرش، نازنین راه دورش، مغازه و درآمد و شخصیگری اش در چمدان جا نشده بود.
مغازه را سپرده بود به ممد. نمیشد بوتیک را بست، آن هم حالایی که حسابی جان گرفته بود و مشتری ثابت پیدا کرده بود. نمیشد قید پول درآوردن را زد. نمیشد …
ساعتاش را نگاه کرد. ساعت گرانقیمتی که هدیه نازنین بود و خود او برایاش بسته بود.
- ایـ ساعت ِ داشته باش تا هر وخ نگاش کردی، مُنُو یاد کنی.
و همینطور هم بود. از طرفی با دیدن ساعت خاطرش شاد میگشت و از طرفی دلتنگ. ساعت 7 عصر بود و به زودی هوا تاریک میشد. دوباره چشماش بسته شد. وقتی باز کرد که رسیده بودند و همه داشتند پیاده میشدند. جای سرسبزی بود. کنار کوه بود. همیشه تصورش از خدمت و پادگان یک جای خشک و بیابانی با چاشنی دلتنگی فراوان بود اما اینجا قشنگتر از این حرفها بود.
اتوبوسها رفتند و سربازها را نبردند. سربازها همدیگر را نمیشناختند به قصد شناخت محیط اطراف را نگاه میکردند. از دم اتوبان تا دم دژبانی خیلی راه بود. شاید یکی دو کیلومتر. همان روز که آمدند لباسهایاشان را گرفتند، فواد به این فکر میکرد که وقتی مرخصی برود، اگر تاکسی دربست نکند کی حال دارد این سربالایی را از سر اتوبان تا این بالا بیاید!؟
یک عالمه سرباز دم در پادگان جمع شدند و هی اضافه هم میشدند. همه به صف نشسته بودند و دژبانها مثل فرماندهها دستور میدادند. فواد توی یک صف نشست و به آدمهای همقطار خودش نگاه کرد که هر کدام از جایی آمده بودند. از بچههای زیرابرو برداشته و سهتیغ کرده تا سبیل فابریکها و ریشی ها و عینکیها و تمام تیپ آدمهایی که آمده بودند مرد بشوند! نمیدانست که با کداماشان همگروهان شده و با کدام میشود دوست شد و با کدام میشود این دو ماه آموزشی را خوش گذراند. آمده بود که سخت نگیرد و این دو ماه را که همه می گویند از شیرینترین دوران زندهگی آدمهاست خوش باشد. آمده بود …
سربازها به نوبت وارد میشدند و در یک سالن که هفت هشت دژبان سر صفاش ایستاده بودند، بازرسی میشدند. تمام ساکها را خالی میکردند و جیبها و سوراخ سنبههای طرف را هم میگشتند مبادا کسی چیزی خلاف قانون آورده باشد. هرکس ژیلت و تیغ داشت ازش میگرفتند. هر چیز مشکوکی داشتی، مالکیتاش را ازدست میدادی. فواد چیز خاصی نداشت. از سالن بیرون آمد، بند پوتیناش را بست و سربالایی را از سر گرفت. تازه از دژبانی تا خود یگان هم کلی راه بود. وقتی رسید دیگر ساعت 9 شده بود. عدهای از همگروهانیهایاش آمده بودند. به صف ایستاده بودند. هر ردیف 9 نفر باید میایستاد و از همین حالا قانونمندی شروع شد.
فرمانده گروهان یک جوان خوشچهره و خوش زبان شمالی بود که چنان اخم کرده بود که همه از همین حالا ازش حساب ببرند. رفت روی جایگاه و سخنرانی را آغاز کرد. از این گفت که اینجا خانه خاله نیست و شخصیگری تمام شده و حالا دیگر شما سرباز هستی و دیگر آدم خودت نیستی و اگر پررویی کنی دهانات را آسفالت میکنیم و فلان و بهمان و بیسار.
بعد از یک ساعتی که فرمانده صحبت کرد وارد آسایشگاه درب و داغانی شدند که اساسن نیاز به نظم دادن و نظافت داشت. تختها بینظم بودند و شب اول هر کسی یک جایی را برای خوابیدن انتخاب کرد. اولین شب همیشه سخت بوده و حتا گفته میشود گاهی صدای گریه هم شنیده میشود. فواد در همان نور اندکی که از کریدور کوچک میآمد صفحه اول دفتر خاطرات سپیدی که آورده بود نوشت : ولکام تو هِل !
پایان قسمت دوم.
پ ن 1 : هرچه آدم زور بزند که از خاطرات خودش ننویسد نمیشود که، پس تصحیح میکنم خاطرات واقعیاتی آغشته به تخیل هستند !
پ ن 2 : این داستان به صورت بداهه نوشته میشود و من فقط خط سیر و طرح اصلی ماجرا را میدانم و دقیقن نوشتههای هر قسمت مثل شعر در لحظه نگاشته میشوند و حق بدهید که نوشتن بدون ویرایش سخت است. هر چند شیوه متدوالی نیست ولی میدانم اگر اینجا ننویسم انگیزه نوشتن را از دست میدهم.
31 comments 2009/12/25
پا طِلایی- قسمت اول
این داستان برگرفته از خاطرات خدمت خودم نیست و همهاش تخیل ناب است که در چندین قسمت ارائه میشود.
پا طِلایی- قسمت اول
- مُو خدمت برو نیستُم ممد. مُو پامُو بیرون نمیذارُم، مُو اینجائه دوس دارُم. مُو کنار ایـ شط بزرگ شدُم. مُو ایـ خیابون پهلویُ به دنیا نمیدُم. مو ایـ شبای آبُودانُ با هیچ جا عوض نمیکنُم. مُو نازنینُ دوس دارُم ممد. مُو خاطرشِ میخام. مو طاقت دوریشِ ندارُم ممد. مُو پوتین پام نمیکنُم. خِلاص.
دو سال بعد.
- جان ممد تو که مُنُو میشناسی، مُو رو نرفتنُم قسم میخوردُم. نازنین که رفت، دیگه اینجا برام دوسداشتنی نیس، مُو دوسش دارُم ممد. میفهمی، مُو عاشقشُم. میدونُم اوئم مُنُو دوس داره، میدونُم. ممد مُو باید برُم. مغازه رو میفروشُم و میرُم. خِلاص.
فواد رفت تو بغل رفیقاش و همدیگر را سخت در آغوش گرفتند و گریستند. از بچهگی با هم بزرگ شده بودن. خندیده بودن، گریسته بودن، شیطنت کرده بودن، سینما رفته بودن، توی اروند رود شنا کرده بودن …
فواد دل نازک بود و اشکاش همیشه دم مشکاش بود. این دم رفتن خیلی زور شده تو بغل ننه گریه نکند ولی اشکاش درامده بود. دیگر بغل دوستاش تمام غماش را یکجا خالی کرد. البته روز قبل هم رفته بود سر خاک پدرش …
مُو دارُم میرُم خدمت آقا. موُ دارم آدم میشُم. میخام ازینجا برُم آقا. میخام نازنینِ بگیرُم. میخام دیگه به خودُم سروسامون بدُم. میخام عروس بیارُم برا ننه. دلُم برات خیلی تنگ شده، کاش بودی تو بغلم میگرفتی. کاش بودی تو سرُم میزدی. کاش بودی آقا، کاش بودی …
فواد ساکاش را روی دوشاش انداخت و از ممد جدا شد. ترمینال شلوغ بود و اطراف دو اتوبوس پر بود از جوانهای آبیپوش نظامی و خانوادههایاشان و البته اندکی چاشنی ِ اشک. فواد سوار اتوبوس قراضهای که به سوی آموزشی میرفت، شد. صندلیها پر شده بود و آن ته روی بوفه یک جا مانده بود. همانجا نشست. هیچکس را نمیشناخت. هنوز نرفته دلاش گرفت. آدمهای غریب و ناشناس و عدم علاقه به رفتن. البته دیگر کنار آمده بود. حالا دیگر دل کنده بود و قرار بود برود. قرار بود برود که …
راه طولانی بود و او با خودش قرص خواب آورده بود. بدون آب یکی را بالا انداخت ولی تا اثر کردن قرص فکرش هزار راه رفت. به روزهایی که در پیش داشت. به آدمهایی که قرار بود دوستاش شوند یا نه. به خاطراتی که میگفتند در خدمت زیاد است. به بعدش، به اینکه یک سال و نیم، بوتیک و کار و نازنین و تلفن خارج تعطیل. ممد گفته بود “خدمت که بری به همه چیز فکر میکنی” و هنوز شروع نشده همین اول تلاطم افکارش غوغا میکرد. ماشین شهرشان را که ترک کرد، او هم در خواب غرق شد.
پایان قسمت اول.
پ.ن : قسمتهای بعدی بلندتر خواهند بود. شک نکن !
41 comments 2009/12/17
وراجیهای یک چهارشنبه شب !
حاجی، رئیس قسمتام در خدمت مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدس سربازی (البته شاید تقدس این خدمت درازتر از این حرفها باشد که برای دیدناش چشم بصیرت نیاز است !) امروز که نرفتم گفته برایام غیبت رد کنند در حالی که قسمت ما هر وقت کسی نمیآید مرخصی رد میکنند تا بعد جویای ماجرا شوند. رئیس امروز گفته که چرا آقای منزه همهاش شنبه و چهارشنبه مریض میشود و اگر نمیدانی پنجشنبههای ما تعطیل است و نرفتن شنبه یا چهارشنبه یعنی سه روز دور از پوتین و خدمت. آقای “ف” از من دفاع کرده که حالاش زیاد خوب نبوده که نیامده و حاجی هم گفته که باید مجوز پزشکی بیاورد. اصلن حاجی جان حقیقتاش را بگویم مریض نبودم. امروز حال نکردم بیایم تا 4 روز تعطیلی خانه باشم. اصلن غیبت رد کردی که کردی فدای سر تمام خوانندهگان وبلاگام. بالاخره در آشنایان دکتر هم داریم که بتوانم جای یکشنبه، سهشنبه بیایم و مجوز آنفلونزای گورخری بیاورم که نتوانی غیبتام را به ثمر بنشانی. اما میخواهم بدانم شما که این همه ادعای انسانیت میکنی، من بعد از پانزده ماه و نیم خدمت بدون یک روز غیبت و بدون حتا یک تخلف کوچک ارزش این را پیدا نکردم که اندکی معرفت به خرج دهی؟ البته میدانی که محل خدمت ما خرتوخرتر از آن است که غیبت من اصلن حساب شود چه رسد به اینکه … راستی ببینم مگر من عاشق چشم و ابروی تو بودم که برایات سریال لاست و جومونگ 2 و 3 را رایت کنم و اصلن به روی خودت نیاوری. ( 45 تا دیویدی که بشود 45 هزار تومان ناقابل. ) حتا حالا که در بحران اقتصادی قرار دارم پول زیادی نیست و باور کن به این نیت که پولاش را بدهی برایات رایت نکردم ولی میخواهم ببینم معرفتات همین اندازه است که بگویی برایاش غیبت رد کنید، چرا چهارشنبهها مریض میشود؟ خاجی جان بدون احتساب 3 ماه اضافهام از یکشنبه 70 روز خدمت میماند که پنجشنبه، جمعهها و تعطیلیهای وسط هفته و مرخصیهایاش را کم کنی، نهایت 30 روزی را در خدمتتان هستم و بعد برمیگردم سر زندهگی خودم و به راحتی فراموشات میکنم و ذرهای برایام ارزش نخواهی داشت. خواستم بدانی خیلی هم مرد نیستی. بعد از خدمت شاید گاهی زنگ بزنم حال آقای “ف” و آقای “خ” را بگیرم اما تو را … البته چرا برایات دعا میکنم که شفا پیدا کنی. نه فقط برای این یک روز غیبتی که برای ام زدی. برای همه آنچه که در این مدت خدمت از تو دیدم و پی بردم چرا مملکت ما … ای بابا !
شایان ذکر است که اگر فکر کردی 3 ماه اضافه را مثل بچه آدم میآیم کاملن در اشتباهی.
***
امشب قسم خوردم دیگر تقاضای کلید ماشین را نکنم و اگر پیاده بروم از تو ماشین نگیرم. حق هم داری خب، من مثل آدم نمیتوانم رانندهگی کنم. تند میروم، سر پیچ مثل فیلمها میپیچم. تازه خبر نداری تو همین خیابان اصلی خودمان که 90 تا بیشتر غیر مجاز است چندین بار عقربه کیلومتر را روی 140 و حتا 150 هم دیدهام. باشد قبول من اصلن آدم نیستم. نه مثل همه بچههای آدمیزاد درسام را خواندم، نه حرفهی فنیای را بلدم، نه آداب معاشرت بلدم، نه احترام گذاشتن به والدین را بلدم، من اصلن هیچ نمیدانم. حتا با اینکه آن زمان که کار میکردم درآمدم از تو هم بیشتر بود اما باز هم اعتراف میکنم: من هیچ گهی نیستم. مرا ببخش اگر میرنجانمات.
حقیقت تلخی هست که آدمها از آن فرار میکنند و حتا آدم را به چرند گفتن محکوم میکنند و آن این است که آدمی اقواماش را اعم از مادر و پدر تا تمام فکوفامیل را از سر اختیار دوست ندارد. دوست داری چون پدرت است، مادرت است. باید دوست داشته باشی. عشق مادر را چنان بالا میبرند که هیچ چیز جای آنرا نمیگیرد. قصد اهانت نیست اما ببینم مگر ما به خواسته خودمان به دنیا آمدیم که بتوانیم از دنیایامان دفاع کنیم. خدایا مگر من خواستم مرا خلق کنی؟ خلق کردی دستات دُرُست. فیض میبریم از این دنیایات اما چرا منت بر سرمان میگذارند؟ پدر مادر وظیفهاشان است که به فرزندشان رسیدهگی کنند. مادر بچهاش را دوست دارد که نُه ماه درد تحمل میکند و وقتی دنیا آمد شیرش میدهد و نصف شب بیدار میماند و تمام مراحلی که میدانی. دوستاش دارد که چنین میکند. خواهش میکنم بگو منت سر ما نگذارند. میگویند شاکر باش که سلامتی. فلانی را ببین فلان است. ببینم اگر خدا قرار است سلامتی ندهد چه دردی است که آدم را خلق میکند؟ آخر خدا یا مهربان است یا نامهربان. اگر مهربان باشد که آدم ناقص خلق نمیکند. کروموزمهایاشان به هم نمیخورد بچه شل و کور میشود میاندازند گردن خدای طفلی و بعد تا گلایه میکنی میگویند خدا میتوانست تو را در تانزانیا و سیاه سوخته خلق کند. حالا که نکرده. حالا که سالمام منت حقام را بر سرم نگذار.
امشب رفتهام روی منبر و از این شاخه به آن شاخه میپرم. دلام پر است و همینطور که میبینی عصبانی هم هستم …
تازه این وسط یکی آمده از گستردن دین مبیناش و جهانی کردن آن سخن میگوید. رادیوی تاکسی را که نمیتوانستم خفه کنم اما میخواستم بگویم اگر همه مثل تو ابله و نفهم بودند که دیگر دنیا انقدر پیشرفت نمیکرد هالو ! 80 سال پیش در فیلمهای چارلی چاپلین متروی شهری هست و چهارسال است دارند در اصفهان مترو میزنند و هنوز هیچ گهی نخورند و معلوم نیس کی آماده شود. آخر مرتیکه بیشعور …
هی دارم صبوری میکنم. هی دارم تحمل میکنم …
46 comments 2009/11/25
عکاس باشی یک
این :
این که جای خود :
و این :
تاب منزل :
موتور عتیقه بابا :
خیابان عباس آباد:
پ.ن: برای اینکه دستخالی هم از این پست نرفته باشی، یکشنبه 15 آذر (عید غدیر) قرار وبلاگی سوم (برای من) پیشبینی گردیده است، ساعت و مکاناش این بار به عهده شما. اگر هوا سرد نبود خودم دیکتاتورانه جا را نیز مشخص میکردم! اما حالا اگر بدانم همه میآیند بهترین پیشنهاد کرایه یک کافیشاپ است. منتظر نظرات شما هستیم.
33 comments 2009/11/21
آقای همسایه
“آقای همسایه”، یکی از همسایههای ماست که خودش تنها، انتهای کوچه زندهگی میکند. شصت سالی سن دارد ولی جوانتر به نظر میرسد. من او را “آقا” صدا میکنم او هم مرا “پسرجون”.
کارهای بیرون از خانهاش بر عهده من است و مدتهاست، کسی او را خارج از خانهاش ندیده است. البته خانهی ِ او یک ویلای دوهزارمتری است که من باغ و استخرش را خیلی دوست دارم. از بس از خانه بیرون نیامده در این محلهی ِ خلوت ما هیچکس نمیداند که او در این عمارت قدیمی زندهگی میکند.
آقای همسایه از جوانیهایش تعریف میکند و خاطراتاش مثل یک فیلم سینمایی سیاه و سپید جلوی چشم من رژه میروند. آرام حرف میزند و گویا حتا حروف ِ واژهها را هم میشمارد. گاهی مکث میکند، گویا از یادآوری چیزی هیجان زده شده و به آن زمانها برگشته.
از ماجرای عاشق شدناش میگوید و اینکه چه طور شد که به معشوقاش نرسید و تا به حال مجرد مانده. میگوید آدم عاشق که میشود تازه میفهمد که زندهگی یعنی چه و برای چه آمده است. میگوید و ناگهان ساکت میشود. چشمهای آبیاش از پشت عینک …
مدت زیادی است که با او دوست هستم و به هیچکس نگفتم. آخر نمیگویند یک پسر بیست ساله چه کار دارد به یک پیرمرد شصت ساله؟ ولی آقای همسایه پیرمرد نیست. خیلی هم مهربان و دوستداشتنی است. آقای همسایه را دوست دارم. خیلی بیشتر از آن پدربزرگ بداخلاق و اخموی خودم!
آقای همسایه پیانو میزند. خیلی از کارهای استاد معروفی را از بر است و قول داده که پیانو را پس از مرگاش به من بدهد. البته من همیشه گفتم خدا نکند و شما حالا حالا …
آقای همسایه خیلی کتاب دارد. یعنی کتابخانهای به این بزرگی در هیچ خانهای ندیده بودم. تازه به من هم کتاب امانت میدهد.
آقای همسایه نه سیگار میکشد و نه مشروب میخورد. میگوید آن قدیمها هم که کاباره میرفته لب نمیزده. تازه ورزشکار هم بوده و در وزنهبرداری چند مقام طلا دارد.
خانوادهاش سالهاست خارج از کشور زندهگی میکنند و او میگوید که هیچ تمایلی به رفتن ندارد. میگوید چند باری برای مسافرت رفته ولی از این خانه آباء اجدادی دل نمیکند. میگوید در همین خانه و در همین باغ بوده که عاشق شده. میگوید این خانه هنوز همان بوی قدیم را میدهد.
میگوید آن قدیمها تمام اقوام جمع میشدهاند داخل باغ و مهمانیهای اشرافی پر زرق و برقی میگرفتند. در یکی از همین ضیافتها بوده که چشمهایی مشکی به چشمهای آبی ِ آقای همسایه خیره میشود و آقای همسایه دچار میشود.
یک عکس سیاه و سپید از دختری چشم و ابرو مشکی در ابعاد بسیار بزرگی در اتاق خواب آقای همسایه در قابی سلطنتی به دیوار است و با او حرف میزند.
میگوید چهل و چند سال از آن ماجرا گذشته و او هنوز …
بارها از او خواستم که باهم برویم بیرون. برویم سینمایی، تئاتری جایی ولی او هرگز قبول نکرد. میگوید سه سال است از خانه خارج نشده و قبل از آمدن من هم تمام خریدش را با آژانس و سرویس میآوردهاند دم در.
آقای همسایه باغبان خوبی هم هست. باغ بزرگشان مثل یک بهشت کوچک است و او هر روز ساعتها به باغبانی میپردازد. بارها در آلاچیق وسط باغ با هم به صحبت نشستیم و خندیدیم.
یک سگ هم دارد که دیگر با من دوست شده و خودش را برای من لوس میکند.
یک شورلت قدیمی هم گوشه باغ هست که دیگر دارد عتیقه میشود. قول داده ماشین را هم به من بدهد. میگوید مرا مثل پسر نداشتهاش دوست دارد. من هم مثل پدرم دوستاش دارم.
.
.
امروز هرچه زنگ میزنم آقای همسایه در را باز نمیکند. تلفناش را هم جواب نمیدهد. سابقه نداشته. نگران میشوم. دوچرخهام را به دیوار تکیه میدهم و از روی آن بالا میروم. صدای خشخش برگها و زردی باغ …
صدا میزنم. جواب نمیدهد. بلندتر صدا میزنم. به سمت ساختمان میروم. در باز است. پارس سگ را میشنوم که از بیرون میآید. به دنبال صدا میروم. سگ لوس و دوستداشتنی به من خیره میشود و میخواهد دنبالاش بروم. وسطهای باغ، بیل روی زمین افتاده کمی جلوتر آقای همسایه روی زمین دراز کشیده. سلام میکنم. جواب نمیدهد. نزدیکتر میروم. میخواهم بپرسم آخر چرا روی زمین دراز کشیدی “آقا” ولی …
سگ پارس میکند، اواخر آبان ماه، هوا ابری و صدای فریاد من که در نعرهی ِ رعد و برق گم میشود.
15 آبان 88
47 comments 2009/11/06
من خارجی

در این قسمت از برنامه نظر شما را به مصاحبهای که با شماره ده تیم ملی آرژانتین داشتم، جلب میکنم:
- خودتون رو معرفی کنید لطفن.
- پورینو لیبرتوراس هستم، متولد 1992 بوئنس آیرس.
- چه احساسی داری از اینکه با این سن کم شماره 10 تیم آرژانتین رو به تن کردی؟
- خب من از 9 سالگی فوتبال حرفهای رو شروع کردم و از 13 سالگی شماره 10 نوجوانان بوکاجونیورز رو میپوشیدم، اگر بدونی اولین نفری هم نیستم که یادآور مارادونا میشم، قبل از من، آیمار، مسی، ساویولا و حتا کارلوس توز هم مارادونا رو تداعی میکردن ولی خب شماره 10 در حال حاضر دست منه!
- با کدوم بازیکن راحتتری؟
- خب من بیش از همه با لیونل (مسی) و البته کارلوس (توز)، یعنی وقتی ما سه تا با هم تو زمین باشیم کار حریف ساخته است. کارلوس جلوتر از ما دو تا نوک حمله، من سمت راستش و لیونل سمت چپش.
- مربیگری مارادونا رو چهطور ارزیابی میکنی؟
- خب البته در این که مارادونا اسطوره تکرار نشدنی ِ مملکت ماست ولی خب فکر میکنم برای مربیگری تیم ما آماده نیست …
- یعنی فکر میکنی تو جام جهانی چه اتفاقی رخ بده؟
- با این صعود بدی که داشتیم … ولی خب تا جام جهانی 7 8 ماهی وقت هست و میتونیم خیلی تمرین کنیم.
- میدونی جوونترین بازیکن این جامجهانی هستی؟
- واقعا؟
- اره، کی رو بخت اول میدونی؟
- البته که دوست دارم قهرمانی رو در دست خودمون ببینم ولی انگلیس و برزیل تیم خوبی آماده کردند.
- دوست داری در کدوم باشگاه اروپایی بازی کنی؟
- دلم میخاد با لیونل هم بازی بشم. البته این رو باید گواردیولا قبول کنه نه من.
- از اروپا پیشنهاد هم داشتی؟
- آره، از منچستر سیتی، منچستر یونایتد، اینتر میلان و حتا رئال مادرید ولی خب من دوست دارم برم بارسلونا.
- درس هم میخونی؟
- بعله سال آخر دبیرستان هستم.
- قصد دانشگاه رفتن هم داری؟
- من تا سال 2013 با بوکا قرارداد دارم. باید ببینم چه باید کرد.
- حرف خاصی واسه خوانندگان وبلاگ من نداری؟!
- امیدوارم واسه قهرمانی آرژانتین تو جام جهانی دعا کنند.
اینها قبلن خارجی شدهاند:
بادبادکباز، قلم فرانسه، میس کارتون، من و من، طلوع، ماهیها شبها میخوابند، آنشرلی، تلخون، یک انسان، جامه قبا، فرانی، شادی، وهم سبز.
شما هم خارجی بشوید!
51 comments 2009/11/02
یک شب در خیابان اتفاق افتاد
برای تاکسی ایستاده بودی، هنوز یک نفر برای حرکت کم بود و عادت کرده بودی که همیشه یک نفر کم است.
چند دقیقه نگذشت که مسافری آمد و ماشین حرکت کرد. مسافر کنار تو نشست. مسافر چهرهاش آشنا بود. مسافر تو را نشناخت. مسافر در خودش گم بود.
تصاویری دلخراش و وحشتآور تمام ذهنات را فرا گرفت. اندکی هم تپش قلب چاشنیاش. نمیدانستی چهطور بر دستپاچهگیات غلبه کنی. باید عادی برخورد میکردی. باید …
خودت را کنترل کردی. آرامشات را حفظ کردی. اتفاقی که نیفتاده است. اصلن چیز مهمی نیست. هندزفری را در گوش گذاشتی و به گوش دادن پرداختی. مثل همیشه آهنگ ِ کلاسیک که در این وضعیت، احساسی نظیر آدمهای ِ فیلمهای ِ هیچکاک را برایت ارمغان میآورد!
خوب بود که مسیر راه بیشتر از یک ربع نبود و پیش از هر اتفاقی به مقصد رسیدی. پیاده شد. پیاده شدی. موسیقی به اوج خودش رسیده بود و صدای ویولون در گوشات طنینافکن بود. عجله داشتی اما همیشه گاهی آتشفشانهای هست که …
نمیفهمید که تعقیباش میکنی. آرام دنبال او میرفتی. با یک اساماس خبر دادی که کمی دیر میآیی. باورت نمیشد چنین جسارتی داشته باشی. باورت نمیشد که …
نمیدانست هنوز دنبالاش میروی. تو هم خودت را پنهان میکردی. خیابانهای شلوغ شهر. ماشینها، نورها کمتر میشدند و تاریکی بیشتر.
خلوت و خلوت تر شد تا دیگر در خیابانی فقط دو نفر ماندند. تو و او. ترس که نه ولی دلهره داشتی. فاصلهات را با او کم کردی. شک کرده بود. نه که سرعتاش را بیشتر کند به قصد فرار اما هر آدمی از تعقیب شدن در خیابان خلوت ساعت 10 شب میترسد.
آرامشات با خشم آغشته به شهامت جابهجا شد. باور نمیکردی که چنین نفرت و خشمی درونات نهفته باشد، باور نمیکردی که …
در گذشتههای نهچندان خوش آیند سیر میکردی که دیدی از جلوی چشمات غیب شد. به راه رفتن ادامه دادی. شاید جایی پیچی …
ناگهان دستی را زیر گلو احساس کردی و به دیوار تکیه داده شدی.
«چرا منو تعقیب میکنی؟»
در چشمانات زل زد. هنوز نشناخته بود. یعنی تو پس از چهارده سال چهقدر تغییر کرده بودی، یعنی واقعا به خاطر نمیآورد یا شرمساری و پشیمانی اجازه نمیداد که …
«لالی؟ گفتم چرا منو تعقیب میکنی؟»
گرفتن گلوی آدمی آن هم در تاریکی و خلوت خودش به اندازه کافی ترسناک هست، چه رسد به این که آن آدم …
«نمیشناسی؟»
«باید بشناسم؟»
ناگهان یک لگد حواله شکم و البته زیر شکم او کردی که تعادلاش به هم خورد. پشت سر هم با چندین مشت و لگد دیگر از او پذیرای کردی و به قدری این حمله ناگهانی صورت گرفت که هیچ دفاعی از او حاصل نشد. میگویند آدم وقتی عصبانی میشود، عقل از سرش میپرد و وقتی عقل از سرش میپرد قدرتاش چند برابر میشود. پشت سر هم ضربههایی که از اعماق خشم و نفرت میآمد بر سر و صورت او نواخته میشد …
حالا او روی زمین بود و لگدهای تو بود که حالا صورتاش را به آرایشی جدید مزین مینمود. باورت نمیشد که او بود که این چنین در برابرت پهن شده. باورت نمیشد که …
«یادت اومد؟»
در چشماناش خیره شدی. به خاطر آورده بود، از همان اول به خاطر آورده بود اما …
نای حرکت نداشت. خون از دماغاش جاری و لباساش قرمز …
«میدونی چهقدر کابوس دیدم. میدونی چه روزهای نکبتی رو گذروندم، میدونی …»
داد میزدی و هیچ چیز جز انتقام برایت مهم نبود.
دیگر هیچ چیز از او نمانده بود. نای حرکت نداشت. لباساش خونی، خودش خونی …
پیراهناش را در آوردی، شلوارش را در آوردی، زیپ شلوارت را پایین کشیدی …
.
.
.
برای تاکسی ایستادهام، هنوز یک نفر برای حرکت کم است …
5 آبان 88
58 comments 2009/10/27
همه خوابهای من!
اگر یک دوربین از خوابهامان تصویر برداری میکرد چه فیلمهایی که …
البته معتقدم که این تصور در آیندههای نه چندان دور شاید زیاد هم غیرممکن نباشد!
همانطور که میدانی، شاید هم نمیدانی(+) فیلم مزخرف “دوخواهر” به بازی محمدرضا خوشتیپزار!، نیکی کریمی و الناز شاکر دوست یک کپی برابر اصل از یکی از ضعیفترین فیلمهای آنتونیو باندراس به نام “دوتای زیادی” است و با اینکه این خزعبل ِ تقلیدی را ندیدم اما حس میکنم که دیالوگها هم مو به مو ترجمه شده باشند! حالا این را گفتم تا بگویم که شب جمعه خواب دیدم که دارم به آنتونیو باندراس میگویم: “خاک تو سرت ببین چه بدبختی که محمدرضا گلزار اومده ریده به نقشت، تازه 70 میلیون تومن هم دستمزد گرفته!”
خواب شنبه شب:
با مجید نشستهایم پای فیلم (شاید همین دوخواهر!!!) که موبایلاش زنگ میزند. میرود بیرون و دقایقی بعد بابا آمده و میگوید:”این کیه آوردی خونه، دم در یک میلیون پلیس ایستاده.” میروم روی پشتبام و تا چشم کار میکند در کوچهمان پلیس و الگانس دیده میشود.
(مجید چیکار کردی؟ یا من چی کار کردم آیا؟!)
خواب یکشنبه صبح در آبدارخانه پادگان:
یکشنبه صبح روی صندلی نرم آبدارخانه (مکان سرایش سه شعر پست قبل و البته اغلب شعرهای این یک سال اخیر) در خواب شیرین بودم که ناگهان صدایی آمد، استوار میگفت:”اینم ناخون داره، بیاید ببینید.” و ناگهان یکی در آّبدارخانه را باز کرده و به زور مرا به سمت حفاظت بردند. گفتند باید تست بدهی …
قبل از فهمیدن اینکه چه تستی و چرا، از خواب پریدم. پس از آن یک خواب که چه عرض کنم، یک تصویر دیگر دیدم که گ.س زنگ زده میگوید: اسمیرینوف میخوری؟/چهطور؟/میخوری یا نه؟/آره. و گوشی قطع شد. باید زنگ بزنم ببینم چهطور، فکر میکنم قرار است عروسی کند!!!
شاید باز هم خواب دیده باشم که در خاطرم نمانده باشد! حتمن آن خواب هواپیمای مرا به خاطری داری دیگر!؟
31 comments 2009/10/26







